به نام خدا
بین خواب و بیداری / از مجموعه داستان های کوتاه بازنشستگی و داستان های دیگر / نوشته ی محمد محمد علی / برنده ی لوح تقدیر بیست سال داستان نویسی ( 1377 )
از خود پرسید : « امروز هم ؟ » بعد به خود جواب داد : « امروز هم باید بروم اداره . » سرش درد می کرد ؟ دیشب خواب هولناکی دیده بود ؟ شک کرد همه را خواب دیده باشد . باید پا می شد صورتش را می تراشید . مثل هر روز ، مثل همیشه ، روی صندلی آشپزخانه می نشست . نان و پنیر وچای می خورد . اما دلش می خواست باز هم بخوابد . دختر و همسرش آمادهء رفتن می شدند . هنوز دست دست می کرد . باید پیکانش را از پارکینگ بیرون می آورد . همه باید به موقع به سر کارشان می رسیدند . پیکانش ، بی دغدغه روشن شد . دختر و همسرش سوار شدند . مثل هر روز ، مثل همیشه ، او هم به سرعت دنده عوض می کرد . پُر گاز می رفت تا زودتر به فلکهء بزرگ حاشیهء شهر برسد . بعد هر کس می رفت پی کار خودش . مثل هفتهء پیش ، مثل دیروز که صدای اگزوز توی مغزش زوزه می کشید . در فلکه بودند . مثل هر روز ، مثل همیشه ، ساعت هفت و نیم بود . همسرش می نشست پشت فرمان . دیروز نیامدی ، امروز بیا به ماشین برس . استارت ، اگزوز . حتماً می آیم . حتماً . چند قدم که جلوتر رفت ، برگشت . با دیدن دود اگزوز حالش به هم خورد ، از بی پولی . کاش زودتر حقوق می دادند . سوار مینی بوس بود . مثل دیروز ، مثل پارسال . مجبور بود امروز عصر ، برای دیدن رئیس اداره به خانه اش برود ؟ خانه یا بیمارستان ؟ چه تفاوتی می کرد ؟ یادش نیامد . فقط باید سبدی گل یا جعبه ای شیرینی می خرید . من به این سن و سال ، یک بازوی دولتم ؟ این جوان هم یک بازوی دولت ! نباید راضی شوند من با این ریش و سبیل سفیدم مجیزشان را بگویم . بقیهء جمله یادش نیامد . در مینی بوس را زود باز کرد و پرید پایین . مثل هفتهء پیش ، موتور سواری هراسان پیچید طرف پیاده رو . فریاد زد عمو حواست کجاست . خوابی ؟ برگشت به موتور سوار بگوید عمو تو کلاهته ، که ترسید . موتور سوار قوی هیکل بود با کاسکت و عینک دودی ... باید به سرعت از عرض خیابان می گذشت . در پیاده رو همهء عابران ، ارباب رجوع هایی بودند که قبلاً پیشش آمده و مجیزش را گفته بودند . زن ، مرد ، غالباً پیر و فرتوت از سر راهش کنار می رفتند . نوشتهء روی شیشهء مغازه ای توجهش را جلب کرد . دخترش دیر یا زود به خانهء بخت می رفت . دیر یا زود یا همین روزها ؟ نگاهی به داخل مغازه انداخت . رئیس اداره ، جواد نصیری ، با هیکلی درشت وسینهء سپر کرده از مغازه بیرون آمد . عقدنامهء منگوله داری دستش بود . فرزند ارشد یکی از نگهبان های قبلی ادارهء خودشان بود . قدیم ، کارمندها ، جوادی صدایش می کردند . ظهرها ، از مدرسه می آمد اداره و موی دماغ کارمندها می شد . هِی جوادی با تلفن بازی نکن . هِی جوادی کاغذها را لوله نکن ... چند سال پیش بود که سیلی محکمی به جوادی زد و او را شیطان خطاب کرد . جوادی لال شده بود . حتی گریه هم نکرد . فقط نگاهش کرد . شهبازی پاشد ، گوشش را پیچاند . چرا آتیش می سوزانی بچه ؟ پدر جوادی آمد . شانه و پیشانی شهبازی را بوسید قول داد خوب تربیتش کند ... بار دیگر نوشتهء روی شیشهء مغازه را خواند ... جهاز قسطی . برای کارمندان با سابقه ... جوادی از مغازه بیرون آمد . یک قبالهء ازدواج را جلو چشم شهبازی گرفت . با پوزخند گفت به کارمندهای عالی رتبه ، اقساط بلند مدت می دهند اما کجاست دختر خوب . کجاست پدر زن نجیب که دست بزن نداشته باشد ؟ دست شهبازی هنوز بالا بود . سیلی دیگری بزند یا بپرسد چرا بی اجازه از کشوی میزش آب نبات قیچی برداشته و پنهانی با دخترش صحبت کرده ؟ دستش هنوز بالا بود . دست در هوا مانده بود و پایین نمی آمد . چرا عابران بی اعتنا به او به راه خود می رفتند ؟ ... تا به اداره برسد بارها جوادی را پشت سر یا جلو خودش دید . گاهی می خندید ، گاهی گریه می کرد . گاهی هم در حال خشم و خروش ، رفتاری ریاست مآبانه داشت . شهبازی این کار را بکن ... شهبازی آن کار را نکن ... باد پاییزی بوی بیمارستان می آورد . سِرُم ، الکل و تنظیف ... جوادی که زخمی برگشت ، کارمندها به دیدنش رفتند . پدر جوادی متواضعانه گوشه ای ایستاد و خاضعانه به کارشناس ها و کارگزین ها چشم دوخت . به دست جوادی سِرُم وصل بود . چهرهء باطراوتش نشانهء خروج به موقع گلوله از آبگاهش بود . شهبازی باید می گفت جوادی جان تو وظیفه ات را به آب و خاکت ادا کردی ، حالا باید پُست بگیری و صاحب زن و فرزند بشوی . که گفت چون پیرتر از بقیه بود . جوادی پاسخ داد آقای شهبازی اگر به حرف شما گوش نکنم ، باز هم سیلی می زنی زیر گوشم ، یا زنم می دهی که از شر و شور بیفتم ؟ همه خندیدند غیر از شهبازی که تصور نمی کرد ، جوادی خاطرهء آن سیلی را فراموش نکرده باشد . بعد او هم بلند بلند خندید تا وانمود کند ، تازه یادش آمده ، سال ها پیش جوادی را تنبیه کرده است . بله ، باید می خندید . داشت می خندید که از قافله عقب نماند ... زنش می آمد . آمده بود . می گفت تو خواب بد نگذرد اقای شهبازی ؟ خواب چی می بینی ؟ پاشو تا من نان بخرم تو هم سماور روشن کن و بساط صبحانه را بچین . یواش یواش باید عادت کنی به خانه داری ! پول خُرد داری ؟ ... پول خرد بده آقای شهبازی. قرار شده پول روی هم بگذاریم و یک چیز حسابی برایش بخریم . پول را به نگهبان جلو در داد . بعد کارت زد . مثل همیشه سر ساعت رسیده بود . کمی دورتر از اتاقک نگهبانی ، جوادی ، یادداشت می کرد کدام کارمند پول داده ، کدام کارمند کارت نزده . دل شهبازی فرو ریخت . هراسی به جانش افتاد که نکند پول را برای کار دیگری می خواهند و او خبر ندارد . یا خبر دارد و به روی خودش نمی آورد . جوادی از رشتهء مدیریت اداری حرف می زد . از جلوی دانشگاه به ساختمان ادارهء پدرش نگاه می کرد . شهبازی می گفت اینجا چه کار می کنی جوان ؟ مگر سربازی نمی روی ؟ مگر کار و زندگی نداری که ... جوادی پاسخ می داد ، من پشت کنکوری ام و روزی رئیس همین ادارهء بابام می شوم . کاری می کنم تا یکی از کارمندای با اصل و نصب ، دختر خوب و نجیبی به عقد و ازدواجم درآورد . شهبازی گفت بارک الله ، و هر چه پول در کیفش بود طوری که کسی نبیند در جیب شلوار تمیز اما مندرس جوادی گذاشت . بعد با قدم های استوار و رضامند از نیکوکاری خود ، عرض خیابان را طی کرد تا به اداره اش برود . توی آسانسور تنها بود . هوای دم کرده از طبقه های زیر به درون آسانسور هجوم می آورد . تا پایش را از آسانسور بیرون گذاشت ، صدایی در راهرو پیچد . نبینم و نشنوم کارمندی قدیمی برای جوانی جان بر کف که توان مالی ندارد ، پشت چشم نازک کند ! خودش بود . پدر جواد نصیری بود که چنین پر صلابت فرمان می داد . دکمهء بالایی پیراهنش را باز کرد . همکارانش آرام آرام جمع می شدند گوشهء اتاقش و پچ پچ می کردند . آیا پولی که روی هم گذاشته بودند کم بود ؟ شاید نمی دانستند که چه چیزی بخرند که به دردخور باشد ؟ جلو می آمدند . آقای جواد نصیری ، جلوتر از بقیه بود . شهبازی ترسید. از روی صندلی پاشد . صورت جواد نصیری لاغر و لاغرتر می شد . کوچک و کوچک تر . جلو آمد و گفت جناب شهبازی کار بسیار خوبی کردید که زدید زیر گوش من . آویزهء گوشم شد که هر روز بزرگ تر و بزرگ تر بشوم . آنقدر بزرگ که خطای زیر دستانم را ندیده بگیرم . از خدمات سی ساله شان قدردانی کنم . حالا با اجازه بزرگ تر ها ... همسرش به جای نان بربری ، کیک یزدی خریده بود . نشانش می داد که چقدر گران خریده . تو آشپزخانه غُر می زد که چرا او هنوز خوابیده و بساط صبحانه را نچیده ! سرش گیج می رفت . خانه دور سرش می چرخید . عقب عقب رفت و روی صندلی نشست . هنوز کارمندها نگاهش می کردند . سرش را روی شیشهء میز گذاشت که غالباً خنک بود . با چشم های باز به سایهء همکارانش نگاه می کرد . آن ها جعبه ای را کاغذ کادو می پیچیدند و چسب می زدند . یکی شان جلو آمد . به رئیس اداره ، آقای جواد نصیری ، گفت که هیچ یک از ما شایسته تر از شما نیست تا این هدیهء ناقابل را از طرف کارمندها به یک پدرزنِ در حال بازنشسته شدن بدهد ... صبحانه حاضر بود چای شیرین در انتظارش بود . جواد نصیری جلو می آمد تا هدیهء ناقابلی را از طرف کارمندها به یک بازنشستهء در حال پدرزن شدن بدهد، که ترسید . که پاشد . نصف کیک را با پنیر به دهان گذاشت و به سرعت جوید . شوری و شیرینی توی ذوقش زد . باز هم من باید صبح ها شما دو نفر را برسانم فلکه ؟ بعد ماشین را بدهم به شما و خودم پیاده گز کم اداره ؟ همسرش خندید . دخترش هم خندید . مثل اینکه هنوز خوابی بابا شهبازی !؟ یادش آمد که حکم بازنشستگی اش از فردا به اجرا در می آید . امروز به توصیهء رئیس اداره برایش مجلس و مراسم قدردانی و تودیع می گیرند و حتماً باید در آن مجلس شرکت کند . نگاهی به دخترش انداخت که تازه صورتش را اصلاح کرده بود . یعنی ممکن بود جواد نصیری به یک تیر دو نشان بزند ؟ به مادر و دختر نگاه کرد . هر دو چنان می خندیدند که انگار از خیلی چیزها خبر دارند .
پایان
به نام خدا
امید / از مجموعه داستان های روی لبهاشان خنده بود
نوشته ی محبوبه میرقدیری
سحر ، دانه های برف باریدن گرفته بود . سحر که زن گوش سپرده بود به قوقولی قوقوی خروس همسایه و خروس نخوانده بود و زن پلک ها را به هم فشرده بود بلکه خواب ، یک ساعت حتی ، بیاید و با خودش ببردش . نیامده بود ، یک دقیقه حتی و زن زیر پتو غلت زده بود و چشم دوخته بود به پنجره ، برف می بارید ، بهتر ! حالا عید وا می ماند . این برف جلوی راهش را می گرفت . دیگر کسی حال سفره ی هفت سین چیدن نداشت ، حال سبزی پلو ماهی درست کردن ، حال رخت نو پوشیدن . نه ، دیگر کسی حالش را نداشت . همسایه ها این چند روزه افتاده بودند به جان خانه هایشان ، شب ها تا دیر وقت چراغ شان می سوخت . از پس پنجره های لخت - پرده ها را درآورده بودند برای شستن - زن داخل خانه ها را خوب می دید و خودشان را - همسایه ها را - که می رفتند ، می آمدند . ساعت ها سر نردبام می ایستادند ، دانه به دانه آویزهای لوستر را پاک می کردند و گرد و غبار یک ساله را از در و دیوار خانه می زدودند . گاهی بوی شیرینی می آمد ، عطر وانیل ، هل ، گلاب . گاهی بوی تند و غلیظ پاک کننده ها می آمد ، سفید کننده ها و گاهی ، صدای تَپ تَپ می آمد ، صدای گُرپ گُرپ ! هر صبح قالیچه هایی رنگارنگ سرِ پشت بام ها و روی نرده ی بالکن ها پهن می شد . پتوهایی با نقش ارکیده ، نقش پلنگ ، موکت هایی کهنه و تکه تکه . عید دست از سر شهر برنمی داشت ! زن شیرینی خریده بود ، آجیل ، شکلات و همین . خانه ای که خالی باشد ، خانه ای که فقط صدای تو را بشنود ، قامت تو را ببیند ، بوی تو را حس کند ! خُب ، عید بیاید توی این خانه چه کار ؟ نه ، نمی آمد و اگر هم می آمد او راهش نمی داد . حالا هم که برف می بارید و اگر تا ظهر می بارید همه جا را یک دست سفید می کرد ، سفید ، سرد و ، بیجان .
پتو را بالا کشید ، تا زیر چشم ها و چشم هایش باز بودند . خیره بود به پنجره ، به آسمان که کبود بود ، کبود هم نه ؛ یک جور سفیدی چرک ، و برف در سکوت می بارید . دیگر نه صدای تپ تپی بود و نه صدای گُرپ گُرپی . هیچ بویی هم نمی آمد . انگار که عید متوقف شده باشد ، بلاتکلیف میان پاگرد خانه ها ، میان اتاق های پذیرایی ، انگار که مهمان ناخوانده ای باشد و زن ، زیر پتو کش و قوس آمده بود ، « جهنم ، همون جا بمون ! » و تا ساعت ده صبح همان جور دراز کشیده بود ؛ فکر ، خیال .
کار همیشگی اش بود . وقتی تنها باشی دوست داری فکر کنی ، خیال ببافی و با خودت حرف بزنی . نه بلند ، به نجوا ، آرام ، گاهی اصلاً توی ذهنت ، هی حرف بزنی و اما همه اش صدای خودت است ، صدای خودت . داد هم بکشی باز انگار توی خانه سکوت است ، یعنی معلوم است که کسی نیست ، خودت هستی و خودت ! حالا امروز ، امروز که قرار بود سر ظهر سال تحویل بشود این سکوت ، این تنهایی بیش از پیش آزارش می داد .
چندتایی فامیل داشت ، خُب ، آنها حتماً می آمدند و سر می زدند ، اما نه امروز و نه فردا و پس فردا ، یا حتی پسینِ فردا . همه از او بزرگتر بودند و می بایست اول او برود دیدن آن ها . با دو تا از همکارهایش رفیق شده بود ولی آنها هم نبودند . یکی شان روز پیش رفته بود تهران و آن یکی هم قرار بود امروز برود . گفته بود اگر نرفتیم می آیم خانه تان عید مبارکی ، اما حتماً می رفت . از حرف زدنش معلوم بود . قرار بود بروند اهواز خانه ی خواهر شوهرش . همین سه روز پیش گفته بود که سر و سوغات هم برایشان خریده است و عیدی برای بچه هایش . پس حتماً می روند . ، مگر بلیط گیرشان نیاید . بلیت قطار یا اتوبوس . آن وقت از راه می افتند . خُب ، با این برف بعید نیست که جاده ها بسته شود ! بچه ی کوچک هم که دارد ، بچه ی شیر خور . یک وقت میان راه اتوبوس گیر کند یا قطار و مجبور شوند چند ساعت یا شبی تا صبح بین راه بمانند ، بچه سرما می خورد ، مریض می شود ، به رفتنش می ارزد ؟ به این همه دردسر ؟ همکارش جوان است ، اراکی هم نیست ، امسال آمده است اراک . شاید عقلش نرسد و بی گدار به آب بزند . خوب است بهش بگوید ، ضرری که ندارد . بگوید این برف این جور که ریزمی بارد حالا حالاها ادامه دارد ، ول کن نیست . بگوید تو هوای اینجا را نمی شناسی ! اینجا شده که تمام روزهای عید ، یعنی سیزده روزش را برف باریده . یخ و یخبندانی شده که نگو و نپرس ! او هم بهتر است بماند توی خانه اش . خودش – آها ، این جور بگوید خوب است – همان روز اول عید می آید به دیدنش ، نمی گذارد تنها بماند . بعداً می تواند اهواز هم برود . شاید چهارم پنجم هوا بهتر شود !
پتو را کناری داد ، نشست . برف همچنان می بارید . از خیال زن گذشت ، « حالا حالاها خواهد بارید . » برخاست ، رفت سراغ تلفن و شماره ی خانه ی همکارش را گرفت و شمرد . هر بوق را به بهانه ای رد کرد ، توی دستشویی است ، توی حمام است . نه ، حتماً تلویزیون روشن است و صدای زنگ تلفن را نمی شنود . اما شوهرش ، شوهرش که هست . گوشی را گذاشت ، « رفتن ! » شانه ای بالا انداخت ، « حالا انگار اهواز خیر کردن ! » و رفت دستشویی . در آینه که نگاه کرد چشمانش سوختند و چیزی میان گلویش تیر کشید . تا ساعت یازده بیخود توی خانه پلکید . روی همه مبل ها نشست ، روی صندلی آشپزخانه و روی صندلی کنار تلفن . پشت پنجره ها ایستاد و هی با خودش خیال کرد ، فکر کرد و حرف زد . پارسال و پیرارسال هم همین حال را داشت ، پیش از آن نه ، مادر بود و قبلش که آقاجون هم بود و خانه صفایی داشت ! سال های پیشتر که امین و سعید هم بودند و حالا ، هیچ کدام نبودند . برادرها رفته بودند و هر عید از آن ور دنیا کارت تبریکی می فرستادند . آقاجون مرده بود و مادر ، همه مُرده بودند و فامیل ها ، آن ها که این جا بودند چسبیده بودند به زندگی خودشان و یادی هم اگر از او می کردند محض کار و بار برادرها بود ، « نمیان ؟ تو نمیری ؟ می تونن برای تو دعوتنامه بفرستن ؟ پول چی ؟ پول برات می فرستن ؟ » حوصله شان را نداشت و به تنهایی خودش خو کرده بود و اما امروز سوای روزهای دیگر بود . امروز یکی را می خواست که ماهی سرخ کند و سبزی پلو دم بیندازد . یکی که سفره ی هفت سین بچیند و یکی که سر سفره ، وقت تحویل سال دعا بخواند و یکی که بعد از تحویل سال او را ببوسد و یک اسکناس نو از میان قرآن بیرون بکشد و بگوید این هم دَشتِ عید و بعد فامیل ، در و همسایه ، دوست و آشنا همه بیایند ، آقاجون و مادر ، بزرگِ فامیلند . مهمان ها بیایند و او یکسر بچرخد ، چای بریزد و شیرینی و میوه و آجیل تعارف کند و قرآن را بگذارد دم دست تا مادر به بچه ها عیدی بدهد . اسکناس های نو ، صدی و دویستی و پونصدی ، یکی دو تا هم هزاری . برای عروسی اگر بود و می آمد عید دیدنی . آن وقت خودشان هم از چهارم پنجم شروع کنند به بازدید . رخت نو ، کفش و کیف نو ، یک دستی هم که به صورتت بکشی دیگر عید عید است و چه حالی می دهد ! مهمانی رفتن و توی فنجان های قشنگ چای خوردن ، چای با شیرینی ، با شکلات ، عید گرفتن ، چه حالی می دهد !
ساعت یازده بود . یک ساعت دیگر سال تحویل می شد و برف همچنان می بارید ، اما سبک تر ، کم پشت تر . لابد داشت بند می آمد . لابد تا وقت سال تحویل هوا باز می شد ، آفتابی . دوباره سبزه ها سرشان را بالا می گرفتند و ماهی های قرمز می چرخیدند و دُم تکان می دادند . دوباره عید ؟!
لباس پوشید ، کیفش را دست گرفت و از خانه به در زد . سال اول خواسته بود برود وترسیده بود . سال پیش هم که وقت تحویل سال شب بود و حالا می بایست برود و همان جا بماند تا عید بیاید و خراب شود روی سر شهر . جلوی تاکسی را گرفت
- دربست !
و مسیرش را گفت و به اشاره ی راننده سوار شد . میان راه راننده از توی آینه نگاهی به زن انداخت . لابد خیال می کرد زن دیوانه شده یا که بچه اش ... چند دقیقه ای که گذشت باز نگاهش کرد و پرسید
- آبجی اتفاقی افتاده ؟
زن سرش را تکان داد . آره یا نه معلوم نبود و راننده گفت
- لااِلاه ... !
و سرعتش را بیشتر کرد و هیچ نگفت تا به قبرستان رسیدند . زن کرایه اش را داد و راننده گفت
- آبجی می خوای بمونم ؟
زن جواب داد
- نه .
تاکسی رفت و زن به راه افتاد . از روی چاله چوله ها با احتیاط رد می شد و مدام دور و برش را می پایید . قبرها ردیف هم نبودند ، هم سطح هم نبودند و در دوردست پیرمردی میان کاج های برف گرفته می گشت . چکمه های ساقه بلند لاستیکی به پا داشت و گاهی دولا می شد ، شاخه ای ، خار و خاشاکی اگر بود جمع می کرد و می ریخت توی فرقانی که همراه داشت . زن به ردیف آرامگاه های خصوصی رسید و قدم هایش را تند کرد . یکی به آخر مانده آرامگاه فامیل دوری بود و مادر و آقاجان در قبری دو طبقه میان ایوان باریک جلوی آرامگاه خوابیده بودند . جایشان امن بود . زیر سقف برف و باران و آفتاب کمتر آزارشان می داد . زن نشست و گذاشت تا آتش میان چشمانش شعله بگیرد و گره میان گلویش باز شود . بعد با کاغذی سنگ قبر را تمیز کرد . اول چند مشت برف آورد و روی سنگ ریخت و بعد با کاغذ و با دستمالی که همراه داشت روی سنگ را تمیز کرد . حالا حروف سفید کنده شده بر سنگ سیاه به خوبی خوانده می شد . فاتحه خواند و برخاست . برف بند آمده بود . آسمان ماسیده بود و خورشید زور می زد تا بیرون بیاید . برای فامیل دور از پشت پنجره ی آرامگاه فاتحه خواند و خداحافظی کرد . رفت طرف قبر یک فامیل دیگر و از آنجا میان بر زد ، از کنار قبر شهدا سمت دروازه ی قبرستان . قاب عکس ها را نگاه می کرد و اسم ها را می خواند . روی بعضی سنگ ها سبزه ای کوچک بود و روی بعضی دیگر گلدان بنفشه و یا دسته گلی که برف گلبرگ هایش را پوشانده بود . زن با حوصله دولا می شد و به سرانگشت لایه ی نازک برف را کنار می داد . روی سنگ قبری کوزه ای بود . کوزه ای سبزه بسته و زن نگاه به قاب عکس کرد ، عکسی میان قاب نبود ! صفحه ای سفید ، خالی . روی سنگ را خواند ، « زن ؟! » رسیده بود به قطعه ی بمباران شده ها . از کنار چندین قبر دیگر گذشت . از مقابل قاب های بی عکس خالی گذشت و کنار سنگی ایستاد . چشمان سیاه آقای رضایی او را می پاییدند ؛ انگار با او حرف می زدند ! انگار همان سال اول کارش بود و آقای رضایی چه سر پُرشوری داشت ! گفته بود : « بیایید با هم نقشه ی آبادیو بکشیم ، می زنیمش تو دفتر . » و زن جواب داده بود : « یادگاری از ما ؟ » و آقای رضایی خندیده بود ، « آره ، موندگارم هست ، به درد معلمای بعدی ام می خوره . » نقشه را کشید بودند و بعد ، اواخر زمستان آقای رضایی حرف از درخت و درخت کاری زده بود و قرار شده بود دور تا دور حیاط درندشت مدرسه را درخت بکارند و کاشته بودند . سال بعد او چند آبادی جلوتر آمده بود و رضایی مانده بود همان جا و سال بعدش هم . زن گاهی توی اداره می دیدش ، رضایی می گفت که معلم های جدید تعریف نقشه را می کنند و درخت ها سرحالند ، درخت هایی که با هم کاشته بودند . می گفت : « حیاط مدرسه شده بهشت ، بیایید سر بزنید ! » و زن خیال کرده بود این رضایی هم برای خودش عالمی دارد !
چمباتمه نشست . خنده ای نرم بر صورت رضایی بود و مویش را رو به بالا شانه کرده بود ، بلوز یقه سه دکمه به تن داشت . لابد همان بلوز یشمی رنگی بود که بیشتر روزها می پوشید . روز اولی که دیده بودش همان ، نه ، پیراهن سورمه ای تنش بود و کُت ، کت شطرنجی طوسی ، طوسی روشن . عصر هم زنش را فرستاده بود که اگر چیزی لازم دارید تعارف نکنید و بعد هم دعوتش گرفته بود برای شام . تازه عروسی کرده بودند . زنش جوان بود و خوش آب و رنگ . بعد از شام آلبوم عکس های عروسی شان را به زن نشان داده بود . بعداً که با هم بیشتر آشنا شدند آقای رضایی تعریف کرده بود زنش را در یک مهمانی دیده و با همان برخورد اول دل از کف داده است . گفته بود : « به من نمی دادنش ، داماد بزرگشون تاجره ، اون یکی ام مهندسه ، شرکت داره ، وضعش توپه ، منتها خُب ، منم قرص وایسادم ، حالام درسمو ادامه می دم ، می خونم . »
و حساب کرده بود اگر هفت هشت سالی آنجا بمانند ، توی همان ده و توی همان یک دانه اتاقی که از کدخدا کرایه کرده بود ، چقدر زندگی شان جلو می افتد . می گفت
- پنجشنبه جمعه ا می آییم شهر ، این جوری خیلی به نفعمونه ، نسرینم قبول کرده .
حالا نسرین کجا بود ؟ بچه شان ؟ از همکارها شنیده بود که آقای رضایی پسردار شده و اسمش را گذاشته است امید . شنیده بود دانشگاه هم قبول شده ، مکاتبه ای و شنیده بود که از تعاونی مسکن اداره زمین خریده ، مشغول خانه ساختن است «هر پنجشنبه جمعه میاد سراغ خونه ش، خودش قد دو تا کارگر و بنا کار می کنه ! »
و باز نگاه کرد به عکس ، شرمگین ! کاش شاخه گلی ، سبزه ای همراهش بود ! صدای چرخ فُرقان می آمد ، صدای قارقار کلاغ . برخاست ، از ردیف قبرها گذشت و از روی جوی آبی پرید ، از باریکه راهی پر گل و شل رفت طرف دروازه ی اصلی قبرستان و نزدیک دروازه به پیرمرد رسید . فُرقان پر بود از جعبه ی شیرینی و شکلات و خرما ، زرورق و روبان و شاخ و برگ خشکیده و گلدان های خالی . از دروازه گذشت ، تا نزدیک ترین ایستگاه اتوبوس پیاده رفت و آنجا ، منتظر ایستاد . یکی از همین روزها می آمد عید دیدنی آقای رضایی ، با یک گلدان قشنگ ، یک چزی که ماندگار باشد . به پیرمرد هم می سپرد آبش بدهد ، مواظبتش بکند ، خودش هم می آمد ، اصلاً هر هفته می آمد سر می زد .
- بیایید سر بزنید !
- میام آقای رضایی ، حتماً میام !
برای اتوبوسی که نزدیک می شد دست تکان داد و ساعتش را نگاه کرد ، سال تحویل شده بود .
پایان
به نام خدا
شما که غریبه نیستید / داستان بلند / قسمتی از کتاب
هوشنگ مرادی کرمانی
این کتاب بی هیچ تحقیق و یادداشتی ، فقط از
حافظه برآمده است . هدیه می شود به :
آنان که در این سفر همپای من بودند و هستند
و به :
آنان که تأثیر می پذیرند!
هوشنگ مرادی کرمانی
نمی دانم ، یادم نیست چند سال دارم . صبح عید است . بچه های مدرسه آمده اند به عید دیدنی پیش عمو . عمو قاسم ، معلم است . جوان خوش لباس و خوش قد و بالایی است . کت و شلوار می پوشد . توی روستا چند نفری هستند که کت و شلوار می پوشند . « کت و شلوار فرنگی » . کت و شلواری که رنگ کت با شلوار یکی است و شلوار را با کمربند می بندند ؛ لیفه ای نیست . عمو ، معلم مدرسه ی روستاست . من هنوز به مدرسه نمی روم ..
عمو اتاقی دارد ته دالان . دو تا اتاق توی دالان است . اتاق اول مال ماست . اتاق کاظم . اسم پدرم کاظم است و من هنوز ندیدمش . یعنی یادم نمی آید که تا آن زمان پدرم را دیده باشم . پدرم ژاندارم است و گاهی نامه می دهد . فکر می کنم از سیستان و بلوچستان . توی اتاق پدر و مادرم که همیشه ی خدا درش بسته است ، اسباب و اثاث مادر و پدرم است ؛ بیشتر اثاث مادرم .
جهیزیه ی مادرت آن جاست . وقتی بزرگ شی به تو می رسه .
از لای در اتاق که سرک می کشم ، در نور گردی که از سقف روی اسباب و اثاث افتاده ، رختخواب می بینم و کاسه و کماجدان و دیگ مسی و سماور بزرگ ورشویی ، که زیر نور برق می زند . هر وقت جایی می خواهند روضه بخوانند یا عروسی و عزاست ، می آیند و سماور مادرم را می برند .
صبح عید بود و بچه های مدرسه می آمدند پیش عمو به عید دیدنی . اتاق عمو ته دالان بود ، یک درش توی دالان باز می شد و در دیگرش به باغ ، باغ کوچکی که پشت ساختمان بود . همه جور میوه داشت : انگور ، انجیر ، هلو ، شلیل ، سیب و درخت گردوی بزرگ ، که گردوهای پوست کاغذی داشت . درخت غروب پر از کلاغ می شد . کلاغ ها توی درخت عروسی و عزا می گرفتند . دعوا می کردند ، جمع می شدند . آسمان بالای درخت و شاخه های گردو سیاه می شد ، از بس کلاغ بود . جرأت نمی کردم نزدیک درخت بشوم . می ترسیدم چشم هام را با نوکشان دربیاورند .
عمو آن اتاق را برای این گرفته بود که بتواند بدون برخورد با مریض های « ننه بابا » و مهمان های « آغ بابا » یعنی مادربزرگ و پدربزرگ ، از آن جا رفت و آمد کند . توی اتاقش تفنگ بود ، کتاب بود و شیشه ها و بطری های فلزی عطر . عاشق عطر بود و کتاب و تفنگ . شب ها تک و تنها با صدای بلند شعرهای کتاب ها را می خواند ، حتی به آواز .
یواشکی می رفتم سراغش ، لای در را باز می کردم ، می توپید به ام که : « چی می خوای ؟ برو پی کارت ، برو بازی کن » . حق داشت ، چون هر وقت می رفتم تو اتاقش همه چیز را به هم می ریختم ، کتاب هاش را ورق می زدم . خصوصاً کتاب هایی که عکس داشت ، مثل چهل طوطی ، چهار درویش ، امیر ارسلان نامدار ، شاهنامه .
صبح عید عمو می نشست بالای اتاق ، کت و شلوار نو و خوشگل می پوشید ، موهای بلند و صافش را شانه می کرد ، روغن می زد ، صورتش را می تراشید ، عطر فراوانی به خودش می زد و بچه های مدرسه ، شاگردانش می آمدند به عید دیدنی و دست بوسی ، موقعی که می آمدند با خودشان چیزهایی را هم می آوردند . یکی حلب کوچولوی انجیر نرم می آورد . یکی ده تا تخم مرغ توی دستمالی می گذاشت و می آورد و یکی مرغ یا خروس می آورد . چیزهای دیگر هم می آوردند مثلاً انار و گردو .
من مسئول دریافت مرغ و خروس ها بودم . سبد بزرگ چوبی را دَمر روی زمین می خواباندم و مرغ یا خروسی که دانش آموز می آورد ، زیر آن جا می دادم . بچه ها پاهای مرغ و خروس ها را می بستند که بین راه فرار نکنند . بعضی ها هم جوجه می آوردند . من کیف می کردم که عموی آن چنانی دارم . کنار سبد می ایستادم . بچه ها که همه شان از من بزرگتر بودند ، با دست خودشان مرغ و خروس ها را می فرستادند زیر سبد . از لای چوب های سبد مرغ و خروس ها را می شمردم . تا 5 بیشتر نمی توانستم بشمارم .
عمو توی اتاق بود و مشغول پذیرایی از مهمان های کوچک . جلوش دو تا بشقاب شیرینی ریز و نقل بود که بچه ها با ترس و خجالت و احتیاط ، بعد از دست بوسی معلم ، یکی از آنها را برمی داشتند و دهانشان را شیرین می کردند .
عمو توی اتاق بود و نمی دید که کدام دانش آموز ، چه چیزی آورده . شاید هم برایش مهم نبود . ولی خود دانش آموزان دلشان می خواست آنچه را که آورده اند به معلم نشان بدهند که لابد توی مدرسه و سر کلاس هوای شان را داشته باشد . خصوصاً آن ها که مرغ چاق تر و خروس بزرگ تری می آوردند ، می خواستند که حتماً معلم با چشم خود ببیند . این بود که قبل از رفتن به اتاق و نشستن سر بشقاب شیرینی ، مرغ و خروس و سایر هدایای خود را می بردند که آقا ببیند و بعد بیاورند و تحویل « ننه بابا » و من بدهند . راستش از این کارشان خیلی دلخور بودم . برای این که کار مرا سخت می کردند . می بایست دنبالشان بروم و با مرغ و خروس و انجیر و تخم مرغ و انار و سایر هدایا برگردم و تحویل بگیرم . حالا چرا می بایست دنبالشان تا در اتاق عمو بروم ، خودم هم نمی دانستم . شاید به خاطر این بود که یک بار خروسی از دست یکی شان فرار کرد و رفت روی دیوار و انداخت گردن من . بله ، خروس فرار کرد و من و ننه بابا و دانش آموزان دنبالش دویدیم تا گرفتیمش.
« آغ بابا » آن سال عید خانه نبود . اگر هم بود من به یاد ندارم . شاید رفته بود کرمان پیش عمو اسدالله که نظامی بود و مرخصی نداشت و نمی توانست به سیرچ بیاید .
مرغ و خروس هایی که زیر سبد بود می شمردم . پنج تا بود و دو تا . سه تا از مرغ و خروس ها ، جوجه بودند . یکی شان خیلی ناراحت بود . از لای چوب های سبد نگاه کردم ، دیدم رفته است و گوشه ای قوز کرده و با دیگران حرف نمی زند . لاغر بود و پر و بالش هم خوب در نیامده بود یا ریخته بود . انگار زود از مادر جداش کرده بودند . غصه می خورد .
دم در اتاق عمو ، توی دالان پر از کفش بچه بود ، همه جور کفشی ، بعضی ها نو و براق و بعضی ها کهنه و پاره و کثیف .
- از اتاق عمو ، صدا می آمد :
سال نو مبارک آقا .
عیدتون مبارک .
عید شما هم مبارک . خوش اومدین .
دلم می خواهد عمو یکی از مرغ و خروس ها را بدهد به من و مال خودم باشد .
پایان فصل اول از کتاب
سیرچ نام روستای زادگاه نویسنده است
به نام خدا
شمارش / از مجموعه داستان های کوتاه زن در باد
نوشته ی طاهره علوی
روی صندلی مینشینم . شانه را برمی دارم و مو هایم را شانه می زنم ؛ مثل شب ، سیاه و مثل خواب ، کوتاهند . شانه که به انتهای مو می رسد از نو شروع می کنم : از بالا به پایین ، از عقب به جلو ، یک بار ، ده بار ، صد بار . این بهترین راه است . دکتر گفته باید شبی صد بار موهایم را با شدت شانه بزنم تا خون زیر پوست به جریان بیفتد و ریزش بند بیاید . اما موهایم بیشتر کنده می شوند . آن وقت آنها را ردیف روی میز آرایشم به خط می کنم و می شمارم . خسته می شوم . شمارش را رها می کنم . دکتر می گوید باید شماره کردن را کنار بگذارم ؛ چون این کار بیشتر آزارم می دهد و تعداد آنها را بالا می برد ؛ هر شب بیشتر از شب پیش .
« صد ، صد و ده ، صد و بیست ، صد و ... »
اما نمی توانم از آنها چشم بردارم . تعداد موهای مرده می گویند که آن روز چطور گذشته . اگر زیاد باشند ، یعنی روز سختی گذشته و اگر روز سختی گذشته باشد حتماً تعدادشان زیاد است .
در آینه شوهرم را می بینم : به طرف میز کارش می رود ، پشت آن می نشیند ، قلم را برمی دارد و کاغذ را جلو میکشد . چقدر کارش را دوست دارد ! می دانم . من هم او را خیلی دوست دارم ، ولی مطمئن نیستم بداند . دهان باز می کنم تا یک بار دیگر بگویم . صدا در گلویم می پیچد و بیرون نمی آید . شاید هم می آید، ولی شوهرم نمی شنود . یک بار دیگر امتحان می کنم . دهانم را باز می کنم ، ولی زود پشیمان می شوم و شانه زدن را از سر می گیرم .
« صد و بیست ، صد و سی ، صد و ... »
ریزش مو هشتاد و هفت علت ، شاید هم هفتاد و هشت علت دارد که فقط چند تایی از آنها شناخته شده اند : کمبود مواد غذایی ، بیماری های میکربی ، پایین آمدن ناگهانی وزن و ناراحتی های عصبی . اما من آدم آرامی هستم ؛ شوهرم این را می گوید . می دانم برای انجام کارش به آرامش نیاز دارد ؛ خانه ی آرام ، زن آرام .
موها به طور طبیعی بین شصت تا صد تا در روز پایین می آیند . دکتر می گوید خوب بخور و خوب بخواب . برای اینکه خوابم ببرد ، ستاره ها را شماره می کنم : « یک ستاره ، دو ستاره ، سه ستاره ، ... »
چشمم روی میز به موهای ردیف شده می افتد و شمارش را ادامه می دهم : « چهار مو ، پنج مو ، شش مو ، ... »
پریروز دوستی به شوخی گفت : « کف سرت را اتوبان کشی کرده ای ؟ » راست می گفت موهای ریخته فرق سر را باز و بازتر نشان می دهند . شوهرم خیلی خندید . مدت ها بود خنده اش را ندیده بودم . من هم از خنده ی او به خنده افتادم و خیلی خندیدم . با این حال آن شب صد و چهل و پنج موی مرده را شمارش کردم .
اصلاً دیگر موهایم را نمی شمارم ؛ تصمیمم را گرفته ام . از جا بلند می شوم تا دوری در خانه بزنم . شوهرم سخت مشغول کار است . کلمات با چه سرعتی از نوک قلمش سرازیرند ! به او نزدیک می شوم . می خواهم دستی به موهای مجعدش بکشم ، اما می رسم کلمات وحشت کنند و از ذهنش بگریزند . مدتی همان طور کنارش می ایستم . اصلاً توجهی ندارد . خودش می گوید : « وقتی کار میکنم ذهنم جای دیگری است . » به جلوی آینه برمی گردم . می خواهم دست کنم و تمام موهای روی میز را دور بریزم ، ولی این کار را نمی کنم . شمارششان سرگرمم می کند و ذهنم را جای دیگری می برد :
« صد و چهل ، صد و پنجاه ، صد و ... »
موهای مرده مرا به یاد آدم های مرده ، آدم های مرده مرا به یاد مادرهای مرده ، مادرهای مرده مرا به یاد مادرم می اندازند که هنوز نمرده ، اما مدت هاست پا به خانه ی ما نگذاشته و من دلم برای او خیلی تنگ شده است .
صدای ناله ی صندلی که بلند می شود ، یکدفعه به خود می آیم . فوری اشک هایم را پاک می کنم . می دانم شوهرم از گریه بدش می آید ؛ اصلاً همه ی هنرمندها همینطورند . آدم های حساسی اند که کوچک ترین چیزی ناراحتشان می کند و از آن آزرده می شوند ؛ این را مادرم می گوید . قبل از اینکه فرصت کنم و به خودم سر و سامانی بدهم ، یا حداقل موهای چیده شده ی روی میز را جمع و جور کنم ، بالای سرم ایستاده . شانه آرام از میان انگشت هایم سر می خورد و جلوی پایم به زمین می افتد . خدا را شکر متوجه چیزی نمی شود . می پرسم : « شیری یا شکار ؟ » جوابم را نمی دهد . فقط لبخند می زند . می دانم شیر است ؛ او همیشه شیر است . برای لحظه ای دستم را میان دست هایش می گیرد و بعد روی تخت دراز می کشد . مدتی بعد ، وقتی از جایش بلند می شود ، من باز خسته و مانده گوشه ی تخت مچاله شده ام و با چشم های بسته خش خش دمپایی هایش را دنبال می کنم . لحظه ای کنار میز آرایش می ایستد . این بار موهایم را می بیند . نیم نگاهی به من می اندازد ، پوزخندی می زند و میگذرد : به مرده خندیدن سنگدلی می خواهد ، با این حال هنرمند است . لحظه ای بعد صدای سیفون بلند میشود و من بار دیگر شانه را محکم میان انگشت هایم می فشارم : « صد و شصت ، صد و هفتاد ، ... »
پایان
به نام خدا
چشم شیشه ای / از مجموعه داستان های کوتاه روز اول قبر
نوشته ی صادق چوبک
چشم آماده بود و دکتر آن را تو چشم خانه پسرک جا گذارد و گفت : « باز کن ، چشمتو باز کن ، حالا ببند ، ببند ، حالا خوب شد . شد مثه اولش . » سپس رو کرد به پدرو مادر پسرک و گفت: « ببینین اندازه اندازه س مو لای پلکاش نمی ره . »
پسرک پنج ساله بود و صاف رو یک چهارپایه نزدیک میز دکتر ایستاده بود . پدر و مادرش پهلویش ایستاده بودند . پدر پشت سرش بود و روبروی دکتر بود و کجکی به صورت بچه اش نگاه می کرد . مادر آن طرف تر ، میان مطب ایستاده بود و پشت سر پسرش را می دید و پیش نیامد که ببیند « اندازه س و مو لای پلکاش نمی ره . »
حالا دیگر شب بود و مادر و پسرک چشم شیشه ای و پدرش تو خانه دور یک میز نشسته بودند . کودک شیرخواره دیگری به پستان مادر چسبیده بود . سبیل سیاه و کلفت مرد به به رومیزی پلاستیک خم مانده بود و نگاهش ، یک وری به صورت پسرک چشم شیشه ای خواب رفته بود .
« علی جانم حالا دیگه چشّات مثه اولش شده . مثه چشّای ما شده . » پدر گفت و پا شد از روی طاقچه یک آییه کوچک برداشت و برد پیش پسرک . بچه زُل زُل تو آییه خیره ماند . چشم شیشه ای او بی حرکت و آبچکان ، پهلو آن چشم دیگر که درست بود ، رو آیینه زل زد . بعد ناگهان تو رو باباش خندید . مادرک چشمانش نم نشسته بود و به آنها نگاه نمی کرد و به گریبان خود ، به گونه کودک شیرخواره اش خیره مانده بود .
باز صدای پدر بلند شد . « مادر ، مگه نه ؟ مگه نه که چشّای علی جان مثه روز اولش شده ؟ » مادرک تف لزج بیخ گلویش را قورت داد و سرش را تکان داد و نور چراغ از پشت بار اشک لرزیدن گرفت و با صدای خفه ای گفت : « آره ، مثه اولش . » سپس شتابان کودک شیرخوار را بغل زد و پاشد و او را برد و تو گهواره گوشه اتاق خواباند .
پدر راه افتاد و رفت پیش پنجره و تو حیاط نگاه کرد و مادر رفت پهلوی او تو حیاط نگاه کرد و حیاط تاریک و خالی و سرد بود . مرد سایه گرم زن را پشت سر خود حس کرد و با صدای اشک خراشیده ای گفت : « من دیگه طاقت ندارم . تنهاش نذار . برو پیشش . »
زن صداش لرزید و چشمانش سیاهی رفت و نالید : « من دارم میفتم . اگه می تونی تو برو پیشش . » و مرد برگشت و تو چهره زنش خیره ماند . گونه های او تر بود و چکه های اشک رو سبیل هاش ژاله بسته بود . زن گفت : « اگه اینجوری ببیندت دق می کنه . اشکاتو پاک کن . » و خودش به هق هق افتاد و سرش را انداخت زیر و به پاهای برهنه خود نگاه کرد .
آهسته دست زن را گرفت و گفت : « نکن . بیا بریم پیشش . امشب از همیشه خوشحال تره . ندیدی می خندید .؟ » و چشمان خود را پاک کرد و مفش را بالا کشید . سینه وشانه هایش لرزید و گریه اش را قورت داد . و هر دو پیش بچه رفتند و بالای سرش ایستادند و به او نگاه کردند .
پسرک آیینه را گذاشته بود رو میز و چشم شیشه ای خود را از چشم خانه بیرون کشیده بود و گذاشته بود رو آیینه و کُره پر سفیدی آن با نی نی مرده اش رو آیینه وق زده بود و چشم دیگرش را کجکی بالای آیینه خم کرده بود و پر شگفت به آن خیره شده بود و چشم خانه سیاه و پوکش ، خالی رو چشم شیشه ای دهن کجی می کرد .
پایان
به نام خدا
آبگوشت آلوچه / از مجموعه داستان های کوتاه فصل نان
نوشته ی علی اشرف درویشیان
وقتی به کوچه رسیدیم ، ننه که توی حیاط پای حوض ظرف می شست داد زد :
« هله هوله نخرید ها ! شکمتان درد می گیرد ، پولتان را بدهید خرما ، یا چیزی که سیرتان بکند . »
خواب آلود و خسته به راه افتادیم . آفتاب تازه به لب بام های بلند و به نوک چنارها تابیده بود . گنجشک ها سر و صدا می کردند . از روی پشت بام های دور پشه بندها در زیر نور خورشید می درخشیدند و چشم ما را می زدند . هر سه خمیازه می کشیدیم . تابستان بود اما هنوز سوز سرمایی از ته کوچه های آب پاشی شده به تنم می خورد . دلم شور می زد . سردم بود و تنبل بودم . دلم می خواست برگردم به خانه و بخوابم . دست هایم را زنبه ناسور کرده بود .
صاحب خانه ی ما در بالای شهر خانه ی دیگری می ساخت . من و اکبر و اصغر می رفتیم و برایش کار می کردیم . خاک غربال می کردیم ، آجر و خشت جلو دست بنا می بردیم ، سنگ می کشیدیم و با زنبه نخاله برای پر کردن کف اتاق ها جمع می کردیم . صاحب خانه قول داده بود که دست آخر پس از تمام شدن خانه اش برای هر کدام ما یک دست کت و شلوار بخرد .
هر روز ننه پول ناهارمان را می داد و روانه مان می کرد . از میان تیمچه که می گذشتیم ، با دیدن سینی های بامیه پایمان سست می شد .
می نشستیم کنار سینی بامیه فروش و هر چه پول داشتیم می دادیم و بامیه می خوردیم و تا شب گرسنه و بی پول به سر می بردیم .
ننه با کار خیاطی خرج خانه را در می آورد . خواهر کوچکمان عذرا هم کمکش می کرد . بابا رفته بود باغ اجاره کرده بود . تابستان ها کارش همین بود .
عذرا شب بالحن بچه گانه و شیرینی به ما می گفت :
« وقتی ناهار می خوریم ، ننه می گوید :
آه خدا کاش دو تا بال داشتم و الان می پریدم و این ماست و خیار را می بردم برای بچه هام . آخ الان توی آن خاک و خل چه می خورند ؟ خدا کند مریض نشوند . »
ننه نمی دانست که ما همان صبح زود پول مختصرمان را خرج می کردیم و تا عصر برای پول درآوردن به هر دری می زدیم .
یکی از راه های درآمدمان بردن تشت خمیر به نانوایی بود . زنی بود که خودش خمیر درست میکرد و می برد به نانوایی تا برایش نان خاصه ای بپزند . اکبر تشت خمیرش را روی سر می گرفت و می برد نانوایی و دو ریال می گرفت . اصغر هم کاغذهای سیاه توی کوچه را جمع می کرد و می برد برای عمو یوسف بقال و دو ریال هم او می گرفت . یک روز عمو یوسف وقتی کاغذها را ورق می زد ، یک فضله ی درشت مرغ لابلای کاغذ ها پیدا کرد و دیگر از ما کاغذ نخرید . ظهر خسته و گرسنه می نشستیم و با نان کمی که داشتیم سرمان را گرم می کردیم . عمو یدالله که عمله بود ، هر روز ظهر طالبی می خرید . یک روز دورش نشسته بودیم . طالبی را شکست و از هم باز کرد . طالبی کرمو بود . تویش سیاه شده بود . خندیدیم و عمو یدالله عصبانی شد و گفت :
« دفعه ی دیگر طالبی نمی خرم . چرا چیزی نخرم که چشمم خوب آن را نبیند ها ! انگور می خرم . شما هم کمتر بخندید . مگر تا به حال طالبی کرمو ندیده اید؟»
سپس طالبی را دور انداخت و ما آن را برداشتیم و خوردیم .
روز دیگر که خیلی گرسنه بودیم ، پسرکی یک پاکت پر از خرما دستش بود و از کوچه می گذشت . پسرک کت و شلوار قشنگی پوشیده بود و موی بلندی داشت . خرما شکم گرسنه ی ما را تحریک کرد . به اکبر گفتم :
« می توانی خرما را از دستش بقاپی و فرار کنی ؟ »
اکبر آب دهانش را قورت داد و گفت :
« آری . آری داداش جان . هم الان می روم . »
اکبر موذیانه جلو رفت و از پسرک پرسید :
« آقا خانه ی آقای اجاق زاده کجاست ؟ »
پسرک تا آمد تماشای اطرافش بکند ، اکبر پاکت خرما را قاپید و فرار کرد . پسرک با داد و فریاد به خانه رفت و مادرش و چند نفر از اقوامشان را آورد . از ترس می لرزیدم ، پسرک رو کرد به من و گفت :
« یک سر پیرهن قرمز بود . توی همین خانه کار می کرد . کجا رفت ؟ »
من گفتم :
« نمی دانم اصلاً او را نمی شناسم . »
اکبر از آن دورها از کنار دیوار سر می کشید و من او را می دیدم .
پسرک با مادرش رفتند . ولی اکبر تا غروب همان دورها ایستاده بود و جرأت نمی کرد پیش ما بیاید .
اصغر صندوق چوبی کوچکی داشت که استاد بنا اسمش را گذاشته بود « صندوق بدبختی » چون چند تکه نان خشک درون صندوق بود و همیشه بر سر صندوق بین ما دعوا و زد و خورد در می گرفت .
صندوق را از خانه با نان بیات پر می کردیم و به محل کارمان می بردیم . بعضی وقت ها هم اصغر سوسک یا ملخی را می گرفت و توی صندوق بدبختی می گذاشت .
شب خاک آلود و خسته به خانه برمی گشتیم و با اشتها هرچه در سفره بود ، می خوردیم . اصغر لقمه از گلویش پایین نرفته خرخرش بلند می شد و ننه او را روی دست بلند می کرد و می برد توی جا می گذاشت و غصه دار برایش می خواند :
« ای کوچولوی نان آورم ، ای گربه ی خاک آلودم . قربان دست های زبر و ترک خورده ات بروم . عزیزکم . »
شب که می خوابیدیم ، دلم می خواست هیچ گاه بیدار نشوم . صبح زود دوباره با زور بلند می شدیم و به راه می افتادیم .
یک روز ظهر غمگین کنار دیوار نیمه تمام ساختمان نشسته بودیم . هوا دم کرده بود . دهانم مزه ی خاک می داد . اکبر چشمش سرخ شده بود و درد داشت. یک غنچه ی آهک ترکیده بود و به چشمش افتاده بود . گرسنه و بی حال بودیم. بنا و عمله ها نشسته بودند و توی اتاقی که تازه سقفش را پوشانده بودند ، ناهار می خوردند .
خورشید وسط آسمان بود . مردی در میان کوچه یک تکه یخ روی روزنامه گذاشته بود و تند می گذشت. ناگهان زن چادر سیاهی را دیدم که رو به حیاط می آمد . از دور به من اشاره می کرد . نزدیکش شدم . ننه بود . سرخ شده بود و عرق از سر و صورتش می ریخت . آن همه راه ! پیاده ! دلواپس شدم .
ننه چادرش را کنار زد و از زیر آن دستمال بسته ای بیرون آورد و به من داد و گفت :
« امروز آبگوشت آلوچه درست کرده بودم . هرچه کردیم نتوانستیم تنها بخوریم . عذرا را گذاشتم ته خانه و سهم شما را آوردم که تا داغه بخورید . آبگوشت خوبی شده بچه ها ، نوش جانتان . »
بوی آشنای عرق تن ننه با بوی دوست داشتنی آبگوشت قاطی شده بود و حالی به حالیم می کرد . گفتم :
« ننه جان دستت درد نکنه . »
اکبر و اصغر هم خبر شدند و آمدند . ننه صورت خاک آلودشان را بوسید و با دیدن چشم سرخ اکبر لطمه ای به صورت خود زد و اشک در چشمانش نشست و رفت .
دستمال بسته را آوردیم بشقاب رویش را که گوشت کوبیده میانش بود کنار گذاشتیم . نان زیر کاسه را ترید کردیم . اصغر یک لقمه از گوشت کوبیده خورد . اکبر بامچه ای توی سر اصغر زد و گفت :
« اول باید آبگوشت را بخوریم . چرا زودتر دست درازی کردی ؟ مگر کسی تا به حال دست زده که تو زدی ؟ »
اشک اصغر سرازیر شد و از روی گونه های خاکی اش ، که از فشار لقمه برآمده بود ، گذشت . ناراحت شدم و مشتی به سینه ی اکبر زدم . اکبر با لگد جام آبگوشت را به وسط حیاط پرت کرد . خون به صورتم دوید و دیگر ندانستم چه کردم . مشتم را توی گوشت کوبیده فرو کردم ، چنگش زدم و توی خاک ها پرت کردم . هرسه به گریه افتادیم . استاد بنا از عمو یدالله پرسید :
« این بچه ها چه خبرشانه ؟ چرا امروز این طور مثل سگ و گربه به جان هم افتاده اند ؟ »
عمو یدالله جواب داد :
نمی دانم . شاید بر سر ارث پدرشان دعوا می کنند . شاید هم صندوق بدبختی را باز کرده اند . »
چشمانم را به آستین پاک کردم . غربال را برداشتم و به سوی کومه های خاک رفتم .
پایان
به نام خدا
دو ماهی در نقلدان / از کتاب مجموعه داستان های آبشوران
نوشته ی علی اشرف درویشیان
بعد از ظهر پنجشنبه بود ؛ مثل همه ی پنجشنبه ها خاموش و دلگیر و کمی هم خوشی تعطیلی جمعه . اواخر پاییز بود . اتاق هنوز نم داشت . یک هفته پیش سیل آمده بود . بابام زیر کرسی خوابیده بود .
آفتاب روی دیوار کاهگلی حیاط رنگ می باخت ؛ دلم می خواست آفتاب نرود . هیچ وقت نرود و مشق هایم خود به خود نوشته بشوند و بابام از خواب بیدار نشود : هر وقت بلند می شد ، بهانه می گرفت و کتکمان میزد . دلهره ی شنبه در دلم بود . آن همه مشق و جدول ضرب و معلم نامهربان و صدای ماست فروش دوره گرد در کوچه . چرا هیچ کس نبود که دوستمان داشته باشد ؟ ولی بود . بچه گربه هایی بودند که شبها ، دزدکی توی جامان می بردیم . دست هامان را می لیسیدند و برایمان خُرخُر می کردند ؛ اما تا غافل می شدیم ، می رفتند و پای بابا را گاز می گرفتند و می لیسیدند و بابام پرتشان می کرد تو حیاط .
شعر کودک یتیم را زمزمه می کردم که کوزه اش شکسته بود . به یاد گنجشکم افتادم که چند روز پیش مرده بود . از مدرسه که آمدم مرد . شاید دست گیر داده بودم تا از مدرسه برگردم ، آن وقت بمیرد . من که آمدم کز بود . موچه کشیدم نیامد . رفتم نزدیک ، سرش را زمین گذاشت و مرد .
آفتاب می پرید .اگر توی آشورا می رفتم ، آفتاب را می دیدم که هنوز از روی دیوار نانوایی بالا نرفته بود . حوصله ی بیرون رفتن نداشتم . کرسی مرا به خودش چسبانده بود . بابام خر خر می کرد . گرسنه ام بود ؛ اما ننه من و اکبر را قسم داده بود که دست به نان نزنیم . ننه با التماس گفته بود :
« به پیر به پیغمبر ، پول ندارم دوباره نان بخرم . » بعد گفته بود :
« بگین به امام رضا نان نمی خوریم ! »
ما هم ایستاده بودیم کنار دیگ نان و با هم گفته بودیم :
« به امام رضا به جان ننه نان نمی خوریم . »
ننه رفته بود بازار کلوچه پز ها تا کلاش هایی را که چیده بود به صاحب کارش بدهد و با مزدش برای شب از وسط راه کله پاچه بخرد . اگر دکان صاحب کار ننه بسته می بود خیلی غمگین می شد . تا خانه گریه می کرد .
روزنامه ی روی در تکان می خورد . عکس سه تا بچه روی روزنامه بود که خرس بزرگی را بغل کرده بودند . خرس خیلی تپلی و قشنگ بود . دوباره به یاد شعر کودک یتیمی افتادم که عکسش توی کتابمان بود . دلم تنگ بود .
یک چیزی میان گلویم پایین وبالا رفت . از گلویم بالا آمد . آمد توی صورتم و از چشم هایم بیرون آمد و صورتم را گرم کرد . با پشت دستم صورتم را پاک کردم ، شوری اشک در تَرَک های پشت دستم دوید و کز کز کرد .
گوشه ی در باز شد . اکبر کله اش را تو اتاق کرد و بعد با نوک پا میان اتاق سُرید . سر گذاشت بیخ گوشم و پچ پچ کرد :
« دو تا ماهی کوچولو آمدن توی چشمه ی لب آشورا . می آی بریم بگیریمشان؟!»
از جا پریدم و گفتم :
« بریم ، بریم . یواش بابا بیدار نشه . »
تکان که خوردم کرسی جیرجیر سختی کرد . خرخر بابا تمام شد . نفس من و اکبر در سینه مان برید . بابا شانه به شانه شد و بریده بریده نالید :
« خدایا غضب را از ما دور کن . »
همان طور نشستیم و به بالای کرسی زل زدیم . روی کرسی یک کلاف نخ کلاش با یک سوزن افتاده بود . بابا خرخر را از سر گرفت .
با تُک پا رفتم و نقلدان کوچکی را که گوشه ی طاقچه بود ، برداشتم . نقلدان گلوه اش ترک خورده بود ؛ از میان آشورا پیدا کرده بودم . با اکبر رفتم . به چشمه که رسیدیم اثری از ماهی ها نبود . دلخور شدم . به اکبر گفتم :
« کجان پس ، باز هم دروغ گفتی نادرست ؟ »
اکبر گفت :
« نادرست خودتی . یقین رفتن زیر لجن ها . »
دست بردم زیر لجن ها و کاویدم . یک ماهی با شکم زرد شلاقه زد . اکبر با شادی گفت :
« ای امام زمان اوناهاش . »
نقلدان را از آب پر کردیم . دو نفری با تلاش ماهی ها را گرفتیم . آفتاب رسیده بود روی لبه ی بام نانوایی .سوز و سرمای غروب دست هامان را بی حس کرده بود .
آهسته آمدیم تو اتاق . ننه نیامده بود . اتاق کمی تاریک شده بود . بابا هنوز خرخر می کرد . بچه های روی روزنامه ها محو شده بودند . یواش رفتیم زیر کرسی . با شکم خوابیدیم و نقلدان را جلومان گذاشتیم .
ماهی ها با چشم های دریده تماشامان می کردند . اکبر دست برد و نقلدان را جلو خودش کشید . من دوباره آن را جلو خودم کشیدم . اکبر با نُنُری گفت :
« مال خودمه ها ! »
با رنجش گفتم :
« نقلدانش مال منه . تازه من برات گرفتمش . »
با تندی گفت :
« مال خودمه . مال خودمه . من اول پیداش کردم . »
آهسته گفتم :
« پس نقلدان من چی می شه ؟ »
گفت :
« الان می رم کاسه می آرم . »
خواست بلند بشود که پایش خورد به آتش ریزِ زیر کرسی . خرخر بابا ناتمام ماند . از ناراحتی لپ اکبر را که نرم و بی خون بود گرفتم و فشار دادم و از حرص لرزیدم .
اکبر جیغ خفه ای کشید : « آی ، آی . »
ماهی ها ساکت ایستاده بودند و هی آب می خوردند .
کرسی تکان خورد . بابا ایستاده بود بالای سرمان . چشم هایش مثل چشم ماهی ها شده بود . از ترس رفتیم زیر کرسی و لحاف را از زیر محکم گرفتیم . دو تا مشت از پشت لحاف روی کله هامان پایین آمد . لحاف را ول دادیم و با جیغ و داد زدیم بیرون .
نقلدان دست بابام بود . در را باز کرد و آن را ول داد میان حیاط . ماهی ها روی زمین پرپر زدند . کلاغی لب بام غارغار کرد . آمد و ماهی ها را برد .
از دور ابرهای آسمان سیاه می شدند . توی تاریکی رو پله های پله های پشت بام چمباتمه زده بودیم . پچ پچ بغض آلود ما دل تاریکی را می خراشید .
- تقصیر تو بود .
- تقصیر تو بود .
- تقصیر تو بود .
- تقصیر تو بود .
دلم فشرده می شد . از آشورا صدای توله سگی کتک خورده می آمد . ننه نیامده بود . شاید دکان صاحب کارش بسته بود و او هنوز منتظر ، پشت دکان نشسته بود .
پایان






